![]() |
![]() |
|
| "بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افقهای باز نسبت داشت" ( سهراب سپهری) |
|
...صبح روز بعد در ایستگاه مرکزی راه آهن " رم " ترن توقف کرد. آنوقت من دوباره خودم را با مسائل عادی زندگی روبرو دیدم.
باز هم سرو صدای روزنامه فروشها و دعوا و مرافعه باربرها و آواز زنان گلفروشی که در محوطه ایستگاه گردش میکردند. نمیدانم چرا هیچ چیز برایم تازگی نداشت! با یک حالت سرد و بی- تفاوتی از قطار پیاده شدم. هیچگونه میل و کششی برای دیدن چیزهای تازه مردمکهای چشم مرا به دوران درنیاورد! حس نکردم که در محیط دیگری قدم گذاشته ام. با وجود اینکه در طول مسافرتم بارها به این موضوع اندیشیده بودم. باربری که کیف دستی های مرا تا مقابل ایستگاه تاکسی آورده بود بعد از مدتی قرقر کردن در مقابل پولی که به او داده بودم و مقاومت من راهش را کشید و رفت! در جستجوی پلیس به این طرف و آن طرف به راه افتادم و اولین پلیسی که به او برخوردم آدرس دوست مرا که قرار بود در رم به او مراجعه کنم با یک حالت بی قیدی و بی اعتنایی نگاه کرد و مرا به طرف اتوبوس برد. من پیش خودم فکر کرده بودم که پلیس اروپایی هرگز اشتباه نمیکند! ولی حواس او از حواس پلیسهای خودمان پرت تر بود! او تراموایی را که نزدیک ما توقف کرده بود نشان داد بعد با دست سلامی داد، عقبگردی کرد و رفت! طرز برخورد او با من و حالت بی قیدی و بی- اعتنایی که در رفتار او بود مرا به این فکر انداخت که دیگر از پلیسی کمک نخواهم و به خودم تکیه کنم. در پیاده روی خیابان مدتی ایستادم. ساختمان مدرن ایستگاه راه آهن رم در زیر نور آفتاب میدرخشید. در قسمت شرقی ساختمان و میدانی که در جلوی ساختمان قرار گرفته بود، دیوار طویل و کهنه و خرابی به چشم میخورد که از قطعات بزرگ سنگ ساخته شده بود و هیچگونه تناسبی با بنای مدرن ایستگاه راه آهن نداشت و با وجود این دقتی که در حفظ آن بکار برده شده بود و میشد به خوبی واضح و آشکار بود. نمیدانم چرا در آن لحظه فکر کردم که در این زمینه آنها همه چیز میتوانند داشته باشند، وفاداری به گذشته، خود تضمینی برای حفظ آینده است و در رم پیوسته انسان با این حقیقت روبرو میشود. هرچه که در آنجا وجود دارد و اثری از هنر قدیم در آن به چشم میخورد برای مردم با ارزش و قیمتی است. وقتی میگویم " مردم " منظورم آن عده ای است که نمی فهمند. بارها در خیابانهای وسیع و مدرن رم به سنگ فرشهای در هم ریخته برخورد کردم که اطراف آن را با میله های آهنی محصور کرده بودند و در زمینه یک دست و آسفالته های خیابان در وهله اول به صورت وصله ناجوری نگاه انسان را آزار میداد و دوستان من گاهی اوقات اعتراض میکردند و معتقد بودند که این " تظاهرات " فقط برای جلب سیاحان خارجی است ولی برای من هیچ چیز دیگری جز خود سنگفرش مطرح نبود که با همه حقارت ظاهریش در خاطر من دنیایی خلق میکرد و نگاه مرا از روی جسم سخت و سرد خودش عبور میداد و متوجه زیبایی هایی میکرد که در پشت سر او قرار داشت و در مه خاکستری رنگی میدرخشید. شاید علت این دلبستگی شدید خیالبافی زیاده از حد من بود. دوستان من ایتالیایها را فقط در مورد آثار تاریخی و هنریشان ستایش میکردند ولی به این زیاده روی ها ایراد داشتند و آن را نوعی حقه بازی و تظاهر می دانستند اما من هرگز نتوانستم خودم را قانع کنم که آنها راست میگویند... برای من هنوز هم که دوران کودکی و حتی جوانی ( از نظر روحی ) را پشت سر گذاشته ام و از بسیاری از احساساتی که دیگران معتقد بودند عامل بروزش تنها کودکی و نپختگی است تهی شده ام، خیلی چیزها وجود دارد که با وجود جنبه خنده آور ظاهرش مرا به شدت تکان میدهد. هنوز که هنوز است وقتی اوائل پاییز هر سال مادرم لباس زمستانی بچه ها را از صندوق بیرون می آورد تا به قول معروف " آفتاب بدهد ". دیدن لباسهای کودکیم که مادرم به حفظ آنها علاقه دارد ، جستجو در جیبهای آنها و پیدا کردن نخودچی یا کشمش گندیده ای که غالبا در ته جیبها وجود دارد در من حالت عجیبی ایجاد میکند. ناگهان خودم را همچون دوران کودکیم کوچک و معصوم و بی خیال میبینم و چند تا دانه گندم یا شاهدانه که با کرکهای ته جیب مخلوط شده مرا به گذشته خیلی دوری بر میگرداند و احساسات لطیف و شاد کودکانه را در من بیدار میکند. ادامه دارد... فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 17:15 توسط س.ب.فروغ |
|
|
...اما چشمها دروغ میگویند. چشمها خیلی زود و به آسانی دروغ میگویند و نقش حقیقت را باید در آیینه دیگری جستجو کرد. همانطور که روی صندلی نشسته بودم و بیرون را مینگریستم در اندیشه- های خودم غوطه ور بودم. اندیشه هایی که به گذشته ام پیوند خورده بودند.چهره ها از مقابل چشمانم گذر میکردند. آنچه که در گذشته وجود داشت فریبی بود. حبابی بود! حرفهایی بود که شنیده بودم. دستهایی را که با محبت و خالی از ریا فشرده بودم. راهی را که با امید پیموده بودم و با نا امیدی بازگشته بودم. آنچه را که داده بودم و آنچه را که در مقابل بدست آورده بودم یا به من بخشیده بودند به یاد آوردم. هیچ چیز جز " هیچ " در آنجا وجود نداشت! یک " هیچ " که در همان هیچ بودنش، انسان، تلخی و اندوهی عمیقی را احساس میکند، یک هیچ که در عین حال دردآور و کشنده است و من فکر کردم که برای رسیدن به همه چیز و نباختن همه چیز باید تغییر فرم و تغییر روحیه بدهم. باید مثال دیگران بشوم! به آن سرزمینی اندیشیدم که فرسنگها با خاکش فاصله داشتم و در آنجا نمیشد همانطور که " بود " بود! در آنجا آدمهای مسخره و ضعیفی را دیدم که سرهایشان را با خضوع و خشوعی مصنوعی در مقابل بتهایی که سالها بود برای خودشان ساخته بودند و خودشان هم میدانستند که با حقیقت فرسنگها فاصله دارد اما اینقدر جرأت و جسارت نداشتند تا با مشت به فرق بتها بکوبند و از آن دنیای مسخره و نفرت انگیزی که برای خودشان ساخته بودند قدم بیرون بگذارند. آدمهایی را دیدم که به جان هم افتاده اند و هر یک سعی میکند که دیگری را به نحوی نابود و معدوم کند تا جای بیشتری را برای ادامه دادن به زندگی کثیفش بدست آورد. زنهایی را دیدم که غرق در خش خش " ژوپن"های متعددشان و کاپ های پوست گرانبهایشان و کفشهای پاشنه پاریسی شان رد پشت میزهای خطابه، سنگ هم جنسانشان را به سینه میزنند! و هدفشان فقط خرید ماشین لوکس تر و شاید ویلای مجلل تری است و وقتی با کسی روبرو میشوند که همان حرفها را میزند ولی هدفش با آنها فرق دارد و زندگیش را در این راه گذاشته است ، آنوقت پشت چشم نازک میکنند و معتقد میشوند که او " مقام زن " را در اجتماع با گفته هایش تنزل داده است! وطنم را دوست داشتم اما از آنچه هموطنانم به من بخشیده بودند احساس خستگی و نفرت کردم! شب به نظرم طولانی و تمام نشدنی می آمد. آیا فردا با چه چیزی روبرو خواهم شد؟! چیزی به آنچه در گذشته وجود داشت یا پا به دنیای تازه ای خواهم گذاشت؟! در باره شهر " رم " تصورات رنگین و زیبایی داشتم. این کلمه در خاطرم با افسانه های درخشانی از تمدن گذشته مخلوط شده بود و در گوشم تنین خوشی داشت. فکر میکردم در آجا با عظمتی برخورد خواهم کرد که مرا تا زمان درازی از خلأ درونیم جدا خواهد کرد و مرا به کام خود خواهد کشید! راجع به آدمها سعی میکردم زود قضاوت کنم . در آن لحظه فکر میکردم که همه آدمها یکسان هستند با چهره های بی تفاوت. با یک مشت حسابگری. یک مشت احتیاج و درماندگی. یک مشت ضعف و واخوردگی که در هر یک از آنها به صورتی ظاهر میشود. ولی وقتی از بالا نگاه کنیم همه را در یک سطح و در یک ردیف خواهیم دید. خوشحال بودم که در غالب یک " بیگانه " به میان آنها میروم. این موضوغ به من کمک میکرد آدمها را و یا لااقل آنها را بهتر بشناسم زیرا همیشه آشنایی آدمها تولید تکلفاتی میکند که چون حجابی در میان آنها حائل میشود و نمیگذارد که آنها به خوبی و همانطور که هستند یکدیگر را بشناسند. ولی وقتی انسان بیگانه بود در دور مینشیند و به دیگران چشم میدوزد، به دیگران با هم آشنا هستند، و در این میان آنها نه تنها موفق میشود که دیگران را حقیقتا بشناسد بلکه رفته رفته با خودش هم آشنایی پیدا میکند. ترن با سر و صدای زیاد روی ریلها میلغزید. در راهروی قطار زنهای کارگر روی بسته های بار چرت میزدند و سرهای آنها به همراه حرکات قطار هر لحظه به یک سو می افتاد.از سرعتی که در حرکت قطار بود احساس آرامش راحت- کننده ای کردم. نمیدانم این موضوع برای من به این شکل وجود دارد یا دیگران هم همینطور هستند؟! اصلا دلم میخواست همینطور پیش بروم. به همین ترتیب پیش بروم. به همین ترتیب پیش رفتن ...تا به کجا ؟ اما فقط برای من مسئله سرعت مطرح بود مثل اینکه در عین حال فرصت اندیشیدن به مقصد از انسان گرفته میشود. مثل این است که این سرعت جوابی به خفقان و خاموشی درون من میدهد و برای من تسکینی است. وقتی با سرعت پیش میروم نمیتوانم به چیزی بیندیشم و همین را دوست دارم. حس میکنم که بار مسئولیت سنگینی از روی دوشم برداشته میشود. خودم را رها میکنم در آن جریانی که مرا با شتاب به پیش میبرد و این راه طی شدن ، حالت نفس تازه کردن را برای من دارد. صبح روز بعد در ایستگاه مرکزی راه آهن " رم " ترن توقف کرد. آنوقت من دوباره خودم را با مسائل عادی زندگی روبرو دیدم. ادامه دارد... فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 21:36 توسط س.ب.فروغ |
|
|
...وقتی دوباره به کنار دریا رسیدم آفتاب غروب کرده بود و از بچه های شیطان در آنجا اثری ندیدم! بلافاصله به قایق سوار شدیم و به طرف دیگر رفتیم. ساعت حرکت نزدیک میشد و من با عجله در خیابانها دنبال پسرک میدویدم! از بناهای جالبی که در آنجا دیدم برج بزرگی بود به ارتفاع ۱۵۰ متر و یا اندکی بیشتر یا کمتر که " موسیلینی" به رسم یادگار در آنجا ساخته بود و پله های مارپیچی که در درون آن قرار داشت ، آدم را به آخرین نقطه برج میبرد. در آنجا لحظه ای ایستادیم و شهر را که در مه غروب فرو رفته بود تماشا کردیم. " بریندیزی" فقط بندر کوچکی است و در آنجا از بناهای تاریخی و آثار تمدن چیزی به چشم نمیخورد و یا من ندیدم. وقتی که از برج بیرون آمدیم ساعت ۵/۶ بود. دوباره سوار قایق شدیم و به محل اولیه مراجعت کردیم و هوا کم کم داشت تاریک میشد. من از پسرک خواهش کردم کردم که مرا به همانجایی که با هم آشنا شده بودیم برگرداند. خیابانها را با عجله طی کردیم. جنب و جوش در آن شهر کوچک رفته رفته به پایان میرسید. خیابانها خلوت بودند. وقتی به پارک رسیدیم پسرک از من خداحافظی کرد و من ۲۰۰ لیر به او دادم. خیلی خوشحال شد و از من تشکر کرد. انوقت دوباره کیف دستیم را برداشتم و از خیابانهایی که به طرف اداره آن مرد ایتالیایی میرفت به راه افتادم اما خیلی زود گم شدم! خودم هم نمیدانم چرا زمان با شتاب میگذشت و من وحشت زده در خیابان به اینطرف و آنطرف میرفتم! چند بار میخواستم از پلیس سوال کنم اما نه اسم خیابان را میدانستم و نه نه اسم آن اداره را !! بالاخره خسته در کناری ایستادم و منتظر شدم ببینم چه پیش خواهد آمد! مردم رفته رفته دور من جمع میشدند. از وضع مسخره ای که برای خودم درست کرده بودم به شدت عصبانی شدم و آنها با سوالات پی در پی مرا گیج کرده بودند. هیچکس زبانی جز زبان ایتالیایی نمیدانست! به ساعت نگاه کردم هفت و ربع بود. پیش خودم فکر کردم که در کجا میتوانم شب را بگذرانم؟! به دیوار تکیه داده بودم و با چشمهای مبهوت به صورت مردم نگاه میکردم. آنها بیشتر قیافه کارگران بندر را داشتند. با پیراهن کشهای راه راه و شلوارهای ساقه کوتاه در کنارم ایستاده بودند و با صدای بلند راجع به من صحبت میکردند و دستهایشان در هوا حرکت میکرد و این کلمه " سینیوریتا " "سینیوریتا" مثل چکش توی مغز من میخورد و راه فراری نداشتم!! بالاخره آنقدر جمعیت در کنار من جمع شد که پلیس مداخله کرد! شرمگین و ناراحت سعی میکرم خودم را در گوشه ای مخفی کنم اما ایتالیایی های فضول از اطراف من دور نمیشدند. ناگهان ماشینی در کنار پیاده رو توقف کرد و مردی از آن پیاده شد و به طرف من آمد. وقتی به دو سه قدمی رسید در تاریکی او را شناختم. همان ایتالیایی بود که منتظرش بودم! نفس راحتی کشیدم و به سلام او جواب دادم. منتظر آن بودم که به من اعتراض کند که چرا نتوانسته ام محل معهود را پیدا کنم! اما او با خونسردی کلیدی از جیبش در آورد و دری را که در دو سه قدمی ما قرار داشت باز کرد و به من با کمال تعجب دیدم که در همانجایی ایستاده ام که مدتی به دنبالش میگشتم!! از کم حافظگی خودم به شدت عصبانی بودم و در ضمن نتوانستم از خنده خودداری کنم! مردم زیر گوش هم پچ پچ میکردند و مرا با انگشت نشان میدادند !! چمدانم را برداشتم و با عجله سوار ماشین شدم و به طرف ایستگاه راه آهن به راه افتادیم. در آنجا او مرا پیاده کرد. بابرها جلو میدویدند. او سفارش کرد که مواظب چمدان و پولهایم باشم و بعد از اینکه مدتی به هم تعارف کردیم و من از او تشکر کردم. او سوار ماشین شد و رفت. باربرها سر حمل چمدان من دعوایشان شده بود! بالاخره یکی از آنها پیشدستی کرد و چمدان را گذاشت روی چهارچرخه اش و از مقابل دیگران که هنوز مشغول دعوا و مرافعه بودند گذشت و به طرف ترن رفتیم. من چون زبان نمیدانستم به او پول دادم تا برایم نان و میوه بخرد و در ضمن پول خودش را هم بردارد. اما او رفت و دیگر نیامد!! من تا لحظه ای که قطار به حرکت درآمد باز هم فکر میکردم که خواهد آمد ولی بالاخره آخرین سوت قطار مرا از این اطمینان بیرون آورد! بار دیگر خودم را به خاطر سادگی زیاد سرزنش کردم و به طرف صندلیم رفتم و در جایم نشستم. قطار به طرف " رم " حرکت میکرد و من مشغول مطالعه قیافه های همسفرانم شدم. آنها همه مشغول چرت زدن بودند و دختر جوان و چاقی که در صندلی روبرو نشسته بود با چشمهای گِردش به صورت من چشم دوخته بود و گاه گاه با شرم لبخندی میزد. مثل این بود که در جستجوی همصحبتی تلاش میکرد! من با خستگی سرم را به پشتی نیمکت تکیه دادم و سعی کردم که زودتر به خواب روم. مدتی به پولهایی که از دست دادم و علت آن فکر کردم. اسکناسها زیاد مهم نبودند. غفلت و سادگی من مطرح بود که به نظرم میرسید که نباید در زندگیم دوباره تکرار شود و خوش بینی و اعتماد زیاده از حد من مطرح بود که تا آن لحظه به سبب آن با اتفاقات نامطلوبی روبرو شده بودم. یاد یکی از دوستانم افتادم که میگفت: " من در زندگی به همه چیز و همه کس بدبین هستم مگر خلاف آن به من ثابت شود! " در آن زمان با بسط دادن این عقیده زیاد موافق نبودم و فکر میکردم که فقط در ایران است که انسان احتیاج دارد به این ترتیب خودش را مجهز کند و برای مقابله با حوادث غیر منتظره آمادگی کامل داشته باشد. اما در این لخظه به نظرم میرسید که گاهی اوقات انسانها خطرناکتر از آن هستندکه حتی بدبینی ما هم بتواند اثر وجودی آنها را در ما خنثی کند. البته در اینجا منظور از کلمه "خطرناک" باربر بیچاره نیست. اگر قرار است که پول مرا ببرند همان بهتر که همان باربر بیچاره و تنگدستی ببرد نه تاجر شکم گنده و احمقی که کارش فقط در زندگی " بردن " بوده و این بُرده ها را بر روی هم انبار کرده و وجودش به افعی زهرآگین و نفرت انگیزی شباهت دارد که به روی گنج گرانبهایی حلقه زده است. آن چه در این میانه مهم است مسائل مادی نیست. برای این مورد همیشه امکان جبران کردن باقی است. اما در زندگی، انسان فقط و فقط به علت خوش بینی و سادگی زیاد گاهی اوقات چیزهایی را از دست میدهد که جرئی از وجود او و زندگی او هستند و در این لحظات است که من همیشه گفته دوستم را به یاد دارم و بلافاصله تصمیم میگیرم که از این قالب بیرون بیایم. آن شب در این زمینه زیاد فکر کردم. به مسائلی که در گذشته برایم پیش آمده بود و به مسائلی که در آینده پیش می آید. آیا همه مردم در لحظه برخورد با ما در مورد ما به همان ترتیب می اندیشند که ما در مورد آنها اندیشه میکنیم؟ اگر اینطور بود که دیگر جای گله و شکایتی باقی نمیماند! اما چشمها دروغ میگویند. چشمها خیلی زود و به آسانی دروغ میگویند و نقش حقیقت را باید در آیینه دیگری جستجو کرد. ادامه دارد... فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 21:53 توسط س.ب.فروغ |
|
|
...دریا پشت سر آنها موج میزد و همه چیز در زمینه آبی رنگ آن درخشان زیبا جلوه میکرد. من در پارک کوچکی که به دریا نزدیک بود روی یک نیمکت نشستم. در کیف دستیم یک جعبه نان بیسکویت و مقداری ساندویچ داشتم که برای رفع گرسنگی استفاده کردم. هنوز روی صندلی جا به جا نشده بودم که بچه ها در کنارم حلقه زدند، جعبه بیسکویت را به آنها بخشیدم. خیلی زود با هم رفیق شدیم با وجود اینکه از درک حرفهای یکدیگر عاجز بودیم ولی من با نگاهم به آنها فهماندم که دوستشان دارم. آنها با صورتهای آفتاب خورده و چشمهای آبیشان در کنار من روی نیمکت نشسته بودند و مرا نگاه میکردند. همه حرکات مرا میپائیدند و هر وقت دستم را به طرف کیف دستیم دراز میکردم آنها ساکت و منتظر به دستهای من خیره میشدند و من در میان آنها احساس خوشبختی میکردم. صمیمی ترین دوستان مرا در تمام مدتی که در اروپا زندگی کردم را بچه های کوچک تشکیل میدادند و من آنها را دوست دارم و از پاکی و صفای روحشان لذت میبرم. مدتی از وقتم را با آنها صرف کردم ، بعد مادرها را صدایشان کردند و من باز تنها شدم. پیش خودم فکر میکردم که بقیه وقتم را تا ساعت ۵/۷ به چه ترتیب بگذرانم! مسلما در آن شهر چیزهای زیبا و دیدنی هم وجود داشت که من به علت غریب بودن ناچار بودم که از دیدن آنها محروم باشم! از خودم پرسیدم که به چه ترتیب میتوانم این مشکل را حل کنم؟! و برای پیدا کردن راه مناسبی فکرم را به کار انداختم. پسر سیزده یا چهارده ساله ای که آن طرف نیمکت نشسته بود و یک کلاه ملوانی سفید رنگ بر سر داشت آهسته مرا صدا کرد: - سینیوریتا، سینیوریتا! من سرم را بلند کردم و سعی کردن با حرکات دست به او بفهمانم که ایتالیایی نمیدانم. مدتی فکر کرد و بالاخره با زحمت زیاد و به زبان انگلیسی از من پرسید که میتوانم به انگلیسی صحبت کنم؟! و من هم مدتی فکر کردم ! و با زحمتی زیاد ! به زبان انگلیسی! به او جواب دادم: - بله ، مثل شما ! آهسته خندید! خیلی خجالتی و محجوب بود. قیافه شاگرد مدرسه ها را داشت. باز سرش را خم کرد و من حس کردم که در ذهنش در حال ساختن جمله دیگری است! بالاخره پس از مدتی سر و کله زدن با او منظورش را فهمیدم! که: - اگر به من پول بدهید من شما را در شهر میگردانم و جاهای دیدنی را به شما نشان میدهم! خیلی خوشحال شدم و بلافاصله قبول کردم. از آنجا بلند شدیم و به کنار دریا رفتیم. گفت که باید در انتظار قایق مدتی در آنجا بایستیم چون قسمت اصلی شهر در آن طرف دیگر آب قرار گرفته است. در آنجا روی سنگی نشستیم و باز بچه ها در اطراف ما حلقه زدند. اما این بچه ها از بچه های قبلی بزرگتر بودند و در حدود دوازده یا سیزده سال داشتند و پسرها از من سیگار میخواستند! و وقتی که من جواب دادم که سیگار ندارم بی آنکه به اعتراض من توجه داشته باشند در کیف من شروع کردند به جستجوی سیگار و وقتی نا امید شدند جعبه آبی رنگ کوچکی را که در کیفم داشتم با مقداری کاغذ بیرون آوردند و از من خواستند که برایشان نقاشی کنم. من صورت یکی از آنها را روی کاغذ کشیدم و به دستش دادم! او مدتی تصویر خودش را نگاه کرد و با عجله به طرف خانه دوید و بعد از دو سه دقیقه با تعدادی دفتر و کاغذهای بزرگ به نزد من بازگشت! موهایش به رنگ کاه بود و این بار خیلی با احترام در مقابل من ایستاد و دستش را به طرف من دراز کرد. حالت مرد مسن را به خود گرفته بود! : - اسم من " تولیتو " است. خیلی مضحک بود! او که دو سه دقیقه پیش از سر و کول من بالا میرفت حالا در مقابل من ایستاده بود و با احترام زیاد داشت خودش را به من معرفی میکرد! پیش خودم فکر کردم که مراسم معرفی خیلی دیر دارد انجام میگیرد!! سعی کردم که از خنده خود داری کنم! ما با هم دست دادیم و آنوقت پسرک آمد کنار من روی سنگ نشست و همه دفترها و کاغذها را روی پای من ریخت و شروع کرد به حرف زدن! اما من کلمه ای از حرفهایش را نمی- فهمیدم! پسرکی که راهنمای من شده بود گفت: - چون شما تصویر او را کشیدید او هم نقاشیهایش را آورده است تا هرکدام را که میپسندید انتخاب کنید و بردارید. " تولیتو " با یک حالت شرمگین و منتظر مرا نگاه میکرد و من شروع کردم به تماشای نقاشی ها. یک کاریکاتور از تیم فوتبال شهرشان کشیده بود که به نظرم خیلی جالب آمد. او با خط خودش برای من زیر صفحه یادگاری نوشت و نقاشی را به من داد و من هنوز این نقاشی را حقظ کرده ام. روی هم رفته پسر خوبی بود. یعنی فقط تا وقتی که در حال تماشای نقاشی ها بودم خیلی آرام و ساکت بود و بعد ناگهان وضع تغییر کرد. پسرها شروع کردند به بازی! معمولا پسرها در سنین بلوغ وقتی با زنی یا دختری برخورد میکنند در اولین لحظه برای خودنمایی و یا شاید برای پنهان کردن آن حسی که در درونشان وجود دارد و هنوز برایشان بیگانه و نا آشناست به عملیات قهرمانی دست میزنند!! آنها یکدیگر را به طرف دریا هول میدادند و این کار مرتب تکرار میشد! یکی از آنها در لحظه سقوط دسته کیف مرا که هنوز به شانه ام آویزان بود گرفت و به دنبال این حرکت من به طرف او کشیده شدم و هر دو با هم به دریا افتادیم! وقتی خودم را به زحمت از میان آب بیرون کشیدم دیگر نتوانستم خاموش و خونسرد باقی بمانم! اصلا لباسی به همراه نداشتم. روی سنگ نشستم و با عصبانیت به آنها نگاه کردم و از موهایم و دامنم قطره قطره آب روی زمین میچکید! پسرها دور من جمع شده بودند و صدای خنده های مداومشان یک لحظه قطع نمیشد و من نمیدانستم به چه ترتیب میتوانم از این مخمصه نجات پیدا کنم! سرانجام پسر راهنما مرا به خانه اش که همان نزدیکی واقع شده بود برد، در تمام طول راه بچه ها دنبال من میدویدند و اذیتم میکردند! و پسرک به خاطر من چند مرتبه با آنها دعوا کرد و من مرتبا از او تشکر میکردم. از خانه، زن پیری که گویا مادر او بود برایم لباسی آورد که وقتی پوشیدم و خود را در آینه نگاه کردم چیزی از خودم ندیدم چون در لباس گم شده بودم!! مدتی آنجا نشستم تا پیرزن لباسهایم را با اطو خشک کند. زن مهربانی بود. برایم شانه و حوله آورد و بعد از مدتی دست و صورتم را تمیز کردم و وقتی میخواستم از او خداحافظی کنم از قبول پولی که به عنوان حق الزحمه به او دادم خودداری کرد! هنوز حالت بزرگوارانه قیافه او را، و دستهای او را که مرتب دستهای مرا عقب میزد به یاد دارم. وقتی دوباره به کنار دریا رسیدم آفتاب غروب کرده بود و از بچه های شیطان در آنجا اثری ندیدم! بلافاصله به قایق سوار شدیم و به طرف دیگر رفتیم. ادامه دارد.... فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 21:3 توسط س.ب.فروغ |
|
|
از اینکه ناچار بودم
رل بازی کنم به شدت خسته شده بودم. او برای تازه کردن گلو رفت با یک شیشه پپسی کولا بازگشت اما این بار با علاقه ای که به جایم داشتم عقب نشینی کردم و به جایم بازگشتم. کتابی در دست گرفتم و ظاهرا مشغول خواندن شدم! در حدود ساعت ۱۱ ما به " بریندیزی " رسیدیم. من میدانستم که مسافرتم با هواپیما به پایان رسیده ، اندکی اندوهگین بودم. اسبابم را جمع و خودم را آماده کردم. باز هم دریا در زیر پای ما موج میزد و هرقدر به زمین نزدیکتر میشدیم وسعت و عظمت دریا را که لحظه به لحظه دورتر میشد بیشتر حس میکردیم. کمربندهایمان را بستیم و به انتظار نشستیم. هواپیما به آرامی فرود می آمد و من هر لحظه بیشتر مضطرب و غمگین میشدم. ساعت جدایی و تنهایی فرا رسیده بود. بالاخره هواپیما در فرودگاه " بریندیزی " به زمین نشست. هوا به شدت گرم بود. در مقابل ساختمان فرودگاه مدت درازی ایستادیم تا یک نفر پدا شد و به کارهایمان سر و صورتی داد. از همان لحظه اول که قدم به خاک ایتالیا گذاشتم به شباهت زیادی که ایتالیاییها از لحاظ روحیه و طرزفکر به ایرانی ها دارند پی بردم! بیحالی و سستی، بی قیدی و تنبلی در تمام حرکات و گفته های کارمندان فرودگاه به چشم میخورد و بیشتر دلشان میخواست که وقت را به شوخی و تفریح بگذرانند و اگر صحبت از " کار جدی " پیش می آمد آنوقت ابروهایشان را درهم میکشیدند و با بی حوصلگی سر تکان میدانند. در آن ساعت به شدت خسته بودم و عدم نظم و ترتیبی که در کارها وجود داشت رنجم میداد. خلبان هواپیما مرا به یکی از کارمندان فرودگاه معرفی کرد و قرار شد که او وسایل مسافرتم را به " رم " تهیه و در کارها کمکم کند. جوان کوتاه قدی بود و در همه حرکاتش یک نوع شتابزدگی مضحکی به چشم میخورد! با کنجکاوی سر و پای مرا نگاه کرد. من بی حال و خستهروی یکی از صندلیهای کافه فرودگاه افتاده بودم و خواب روی پلککهایم سنگینی میکرد. بعد از ساعتی استراحت همسفران من از من خداحافظی کردند و دوباره به طرف هواپیما به راه افتادند و من در آنجا تنها ماندم. هیچکس را نمیشناختم. آنها یک به یک از پله ها بالا رفتند و در میان دریچه کوچکی ناپدید شدند. آنوقت هواپیما غرشی کرد و به حرکت درآمد. چشمان من پر از اشک شده بود.باربرها دور من جمع شدند و از من به زبان ایتالیایی پرسشهایی میکرند که من نمیفهمیدم و علاقه ای هم نداشتم که بفهمم. ایتالیاییها معمولا کنجکاو هستند و اگر از طبقه پایین تری در اجتماع باشند این کنجکاوی در آنها به صورت فضولی ظاهر میشود و آنوقت است که انسان را بیچاره میکنند!! آنها با صدای بلند حرف میزنند و میخندند! این صداها به هیچ وجه با آن حالت حزن و اندوهی که در من وجود داشتجور در نمی آمدند. روی پله ها نشستم و منتظر شدم تا آشنای جدید ( که هنوز اسمش را نمیدانستم! ) بیاید و مرا به شهر ببرد. در اطراف من همه چیز هرچیز بیگانه و ناشناس بود. بالاخره او آمد و باربران چمدان مرا در حالی که سبک و سنگین میکردند به درون ماشین گذاشتند. نمیدانم چرا در آن لحظه صدای خنده آنها که از روی نهایت بی خیالی و بی دردی بود اینقدر آزارم میداد. بیش از آنکه برای صحبت کردن از زبانشان کمک بگیرند از دستهایشان کمک میگرفتند!! دستهایشان مرتب این سو و آن سو میرفت! اصلا این این عادت آنهاست. مخصوصا اهالی " ناپل " در این کار به قول خود ایتالیاییها خیلی ورزیده و ماهر هستند و خرکات دستشان به حرفهایشان حرکت و زندگی میبخشد! ولی گاهی اوقات حرکت مداوم و یکنواخت دستها مرا به شدت عصبانی میکرد و شاید دلیلش این بود که به این حرکات مأنوس نبودم. بالاخره ما به طرف شهر حرکت کردیم. ماشین از نوع " فیات" های خیلی کوچک بود که من و او و چمدان به زحمت در آن جا شده بودیم! در تمام طول راه او صحبت میکرد. از من می پرسید که: " آیا زنان ایرانی هم به همین ترتیب لباس میپوشند؟! " و وقتی جواب مثبت دادم با همان شتابی که در حرکاتش به چشم میخورد سرش را به طرف من گرداند و در خالی که انگشتانش را به هم چسبانده بود از پهلو چند مرتبه دستش را به گونه اش زد! و بعدها فهمیدم که این حرکت در میان آنها معنی جمله : " چه عجب؟!...چقدر عالی! " را میدهد !! و بعد او مجددا سوالات مختلفی راجع به وضعیت ایران از من کرد که تا آنجا که میتوانستم به او جواب دادم. وقتی کلمه ای برای بیان مقصودم پیدا نمیکردم با مداد برای او روی کاغذ حرفهایم را مصور میکردم! و روی هم رفته همه حرفهای یکدیگر را به این ترتیب می فهمیدیم! در دو طرف جاده مزارع طلایی رنگ تا نقطه های دور گسترده بودند و زنها با صورتهای سوخته و موهای سیاه درخشان گاهگاه از میان بوته ها برای ما دست تکان میدادند. ساعتی بعد به شهر رسیدیم. در اولین لحظه از زیبایی لطیف و سبک شهر غرق در تعجب و شادی شدم. شهر به یکی از شهرهای ژاپنی شباهت داشت! خیابانها در امتداد دریا پیش میرفتند و بچه ها با کفشهای چوبین و کلاه های حصیری روی آسفالتهای مرطوب میدویدند و صدای تق تق کفشهای آنها با همه دریا می آمیخت. خانه ها با وجود با وجود اینکه کهنه و قدیمی بودند نمیدانم چرا به نظرم اینقدر رنگین و زنده آمدند. مثل پیرمردهایی که به رقص برخاسته اند. از پشت شیشه های ماشین با چشمهای مبهوتم بیرون را نگاه میکردم. برای ما که در تهران چشمهامان به دیدن خانه های کوتاه و دیوارهای گِلی و یا لااقل گِلی رنگ عادت کرده، دیدن شهری که هر نقطه اش در رنگ درخشنده ای غرق شده باشد مسلما خالی از لطف نیست و حتی گاهی اوقات به شدت مبهوت و مجذوبمان میکند.
بریندیزی
اما ابتدا به بانک رفتیم و من مقداری لیره ایتالیایی گرفتم و بعد او مرا به ایستگاه راه آهن برد و بلیط مسافرت به رم را تهیه کردم، آنوقت پیشنهاد کرد که چمدانم را در اداره ای که او بعد از ظهرها در آنجا کار میکند بگذارم تا بتوانم به راحتی شهر را گردش کنم. ما با هم به آنجا رفتیم. خانه قدیمی و تاریکی بود که اتاقهای متعددی داشت که در اتاقها هم میزهای متعددی قرار گرفته بود اما کسی در پشت میزها وجود نداشت! مدتی در آنجا نشستم و زنی که بعدا رسید و گویا نامزد جوان ایتالییایی بود به من سفارش کرد که اگر پول و ا چیز قیمتی به همراه دارم زیاد مراقب و مواظب باشم و بعد از گفتن این حرف لبخندی زد یعنی بله ما خودمان هم میدانیم که وضع از چه قرار است! با آنها خداحافظی کردم و قرار شد که ساعت ۵/۷ مراجعه کنم تا مرا به ایستگاه راه آهن ببرند. وقتی از آنجا بیرون آمدم و در خیابان قدم گذاشتم برای اولین بار در طول مسافرتم خودم را تنها دیدم. در خیابان فکر کردم که نباید زیاد از محل اصلیم که همان اداره بود دور بشوم چون ممکن بود نتوانم دوباره آنجا را پیدا کنم. به شدت گرسنه بودم ، کیف دستیم را روی دوشم انداختم. افتاب همه جا پخش شده بود و من را میسوزاند. در امتداد خیابانی که به طرف دریا میرفت به راه افتادم. کشتی ها مشغول بارگیری بودند. در آنجا جنب و جوش فوق العاده ای وجود داشت. باربرها آواز میخواندند و صندوقهای بزرگ را بر دوششان میگذاشتند و از روی پلی که به کشتی وصل شده بود عبور میکردند. دریا پشت سر آنها موج میزد و همه چیز در زمینه آبی رنگ آن درخشان زیبا جلوه میکرد. فروغ فرخزاد ادامه دارد...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 10:56 توسط س.ب.فروغ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آه گلهای فراموشی باغ ،
مرگ از باغچه خلوتمان میگذرد داس به دست و گلی چون لبخند میبرد از بر ما. خواب او سنگین است و شما ای همه مرغان جهان ، آزادید. شعر در پنجره مهتابی گریه سر داد و غریبانه نشست. ( سیاوش کسرایی) به جستجوی تو به درگاه کوه میگریم در آستانه دریا و علف. به جستجوی تو در معبر بادها میگریم. ( احمد شاملو ) خداوندا، خداوندا ! به هرچه نیک و نیکی، هرچه اشک گرم و آه سرد تو کاری کن نباشد راست. همان تنها تو میدانی چه باید کرد. نمیدانم ، ببین گر خون من او را به کار آید دریغی نیست تو کاری کن که بتوانم ببینم زنده مانده است او... ( اخوان ثالث ) |
|
RSS
|